|
اگر چشمان من دریاست تو یی فانوس شبهایش
|
13 آبان سبز
...........................................................

راهپیمائی 13 آبان در خیابان های اطراف و منتهی به محل سفارت
سابق امریکا که توام با درگیری مردم با نیروهای بسیج و سپاه از صبح دیروز آغاز شده بود تا (12 ظهر) ادامه داشت ،
اما اجتماعی حکومتی مقابل سفارت امریکا با سخنان فرمایشی پدر عروس آقای خامنه ای ، یعنی حداد عادل تمام شد .
حداد عادل حرف های روز گذشته علی خامنه ای را
برای دانش آموزانی که به دیدار وی برده شده بودند تکرار کرد والبته چاشنی آن را حمله به خاتمی و موسوی انتخاب کرد !
با آنکه سیمای جمهوری اسلامی تماما در خدمت این مراسم تشریفاتی و سفارشی در مقابل سفارت امریکا بود و آن را بزرگ کرد، اما تظاهرات واقعی و وسیع توسط مردمی صورت گرفت که با شعار علیه کودتا و استبداد از صبح امروز خود را با زحمت بسیار به خیابان های اطراف سفارت امریکا و یا مسیرهای منتهی به این سفارت رساندند .
حتی ایستگاه های مترو منتهی به این محل را دولت تعطیل کرده است تا مردم نتوانند خود را به این منطقه رسانده و به هم وصل شوند .
درگیری های سپاه وبسیج با مردم ، عمدتا با گلوله های گاز اشک آور ،
گلوله های مشقی وبویژه گلوله های رنگ پخش کن بوده است .
هدف از گلوله های رنگ پخش کن ،
شناسائی افراد و
دستگیری
و شکار آنها در خیابان های فرعی است .
از شهرهای رشت ، زاهدان و شیراز نیز گزارش هائی درباره تظاهرات ضد کودتائی دیروز مردم رسیده است .
در این شهرها نیز
مردم بمناسبت 13 آبان از خانه ها به خیابانها آمدند
اما با شعار "مرگ بردیکتاتور" .
کانون درگیری های امروز تهران میدان 7 تیر اعلام شده ، اما گزارش هائی از میدان آرژانتین نیز رسیده است که حکایت از تیراندازی وسیع هوائی برای متفرق کردن مردم بوده است .
درجریان این تیراندازی برج بانک ایران ونزوئلا مورد اصابت قرار گرفته و کارکنان آن وحشت زده به خیابان ریخته اند .
آشکار است که
تاکتیک نیروهای امنیتی ، سپاهی و بسیجی ، جلوگیری از متصل شدن گروههای
درحال حرکت مردم به یکدیگر
و راه افتادن تظاهرات میلیونی در تهران است .

................................................................................

میرحسین موسوی در آستانه ی سیزدهم آبان
بیانیه ای خطاب به ملت ایران صادر کرد .ژ
به گزارش “کلمه” متن کامل این بیانیه به شرح زیر است.
در تاریخ معاصر ما سیزدهم آبان یادآور سه حادثه است. در نخستین از این رویدادها امام خمینی از ایران تبعید شد و نهضت در فترتی سیزده ساله فرورفت. رژیم شاه پس از به دست آوردن چنین نتیجهای باید خود را شماتت کرده باشد که چرا این راه حل ساده را پیش از آن به کار نبست. یک قیام بود و یک امام که وقتی از صحنه دور شد دیگر چیزی از شور تحولخواهی باقی نماند. آیا به راستی امام خمینی در حرکتی که آغاز کرد تنها بود؟ هرگز چنین نبود، زیرا هرگز چنین نیست که یک فرد بتواند به تنهایی در صحنه جامعه تحولات نمایان ایجاد کند. پیروان او بسیار بودند، اما آنان شبیه به یارانی نبودند که سالها بعد پیرامونش را گرفتند، آن زمانی که گفت «رهبر ما آن طفل سیزده ساله است …»
دومین سیزدهم آبان روز رهبران سیزده ساله است؛ دانشآموزانی که برای تظاهرات در محوطه دانشگاه تهران گرد آمده بودند و مورد یکی از سبعانهترین کشتارها قرار گرفتند. تجربه رژیم از حوادث دهه چهل بود که موجب چنین حرکات خونینی شد. تصور بر آن بود که اگر با همان قاطعیت گذشته عمل کنند از نو به همان نتایج خیرهکننده دست مییابند، حال آن که زمینه اجتماعی کاملا تغییر کرده بود؛ زمین تغییر کرده بود و زمان تغییر کرده بود و مهمتر از آن جان انسانها تغییر کرده بود. دیگر حکومت شاهنشاهی با یک امام تنها روبرو نبود. این بار کسانی گرد او جمع شده بودند که شاید به اندازه پدرانشان او را نمیشناختند یا سخنانش را نشنیده بودند، اما به اندازه امام خود شور در سینه داشتند؛ آنها همچون پدرانشان برای به راه افتادن لازم نبود که پیدرپی شماتت شوند.
درباره سومین سیزده آبان بسیار گفته شده است، تا جایی که بعید است کمترین اطلاعی از آن ماجرا ناگفته مانده باشد؛ از جمله آن که در این رویداد امام از دانشجویان مسلمان پیروی کرد. ظاهرا این دانشجویان بودند که خود را پیرو خط امام میخواندند، اما در واقع این امام بود که حرکت آنان را دنبال نمود. قطعا هیچیک از رهبران و فرماندهان انقلاب در شکل دادن به آنچه در این روز اتفاق افتاد نقشی نداشت. حتی خود دانشجویان تصور میکردند بعد از چند روز حادثه تمام میشود و به خانههایشان باز میگردند. ولی امام این رویداد را پیگیری کرد و آن را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول نامید. تنها امامی که درد یک سکوت سیزده ساله را چشیده باشد میداند که جامعهای شکلیافته از چوبهای فرمانبر و خشک از خود جوششی ندارد و حیات پاکیزهای ندارد. او مردم را رهبر میپسندید، زیرا میدانست که گذر از یک گردنه تاریخ برای سعادت هیچ ملتی کافی نیست. آنان باید از چنان خودانگیختگی و بصیرتی برخوردار شوند که در هر عصری و نسلی بتوانند راه را از بیراهه بشناسند و بپیمایند. مردم ما امروز رهبرانند و این همان آرزوی بزرگی است که امام برای آنان داشت. او ما را دعوت کرد به سوی آن چیزی که ما را زنده میکرد.
آنک سیزدهم آبان، این سبزترین روز سال دوباره از راه میرسد. آیا امروز قابلتصور است که حرکت مردم بر اثر بازداشته شدن همراهی از همراهی خاموش شود؟ اگر اینگونه باشد دستاوردهای چهل و پنج سال تاریخ معاصر خود را از دست دادهایم، و اگر چنین نباشد این نشانهای از ریشههای انقلابی ماست. ما به اتکای این ریشههاست که سبز شدهایم، ریشههایی که اگر از آنها دور شویم به همان چیزی تنزل خواهیم کرد که مخالفان مردم آرزو میکنند. به این خاطر است که جا دارد با هر تلاش افراطی در این جهت برخوردی احتیاطآمیز داشته باشیم.
حرکت ما از واگذار کردن اسلام به جبهه خرافهپرستان و سپردن انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان، از ناچیز شمردن میراث و میوه مبارزات یکصدساله مردم ایران و جایگزین کردن آن با تصوراتی گنگ، و از جدایی و بیگانگی نسبت به ریشههای تاریخیاش نفع نمیبرد، و اگر برخی دولتهای بیگانه بر ترویج چنین تمایلاتی اصرار دارند شاید در این کار سودی ملاحظه میکنند. آنها اگر لازم باشد با وجدانی آرام بر سر جنبش امروز ایرانیان پشت میز معامله مینشینند و به همان مقدار آزادی و توسعه سیاسی که در کشورهای همسایه وجود دارد برای ملت ما قناعت میکنند و در این قناعت قابل سرزنش نیستند. این ما هستیم که اگر مصالح خود را به درستی تشخیص ندهیم باید ملامت شویم.
این روزها هر نگاهی که به نگاهی میافتد از پیروزی میپرسد. کی به آن میرسیم؟ چه چیز ما را به آن میرساند؟ کدام قدم و اقدام آن را به پیش میاندازد؟ و چه چیز آن را کمال میبخشد؟ تمامی وجود ما دعا و سوال است و وعده خداوند که فرمود هر آنچه مسئلت کنیم مقداری از آن را اجابت خواهد کرد. و آتاکم من کل ما سالتموه. (و از هرآنچه از او خواستید به شما داد). همین که خواستهای در جامعه متولد میشود دیگر هیچ کس قادر نیست از برآورده شدن آن ممانعت کند و دولتها تنها میتوانند بر مقادیری چون زمان و میزان و شکل تحقق آن تاثیر بگذارند.
آیا ما هم میتوانیم بر این مقادیر اثر داشته باشیم؟ آری. المعروف بقدر المعرفه؛ انسانها به قدری که بصیرت و آگاهی از خود به نمایش میگذارند در خور نیکوییها قرار میگیرند. کما این که در این چند ماه مردم ما بیش از آن که از رنجهای خود گنج به دست آورده باشند از برکات خردمندی خود بهرهمند شدهاند.
راه سبز ما یک مسیر عقلانی است و این یک بشارت است، زیرا نشان میدهد که ما تا انتها بر سر خواستههای خود مستحکم خواهیم ایستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بودیم شک نکنید که با دستانی خالی از نیمۀ راه باز میگشتیم، زیرا افراط راه را برای تفریط باز میکند. اگر برای قبول این حقیقت به مثال نیاز دارید به سیاست خارجی دولتمردان بنگرید. همان وقتی که آنان مناسبات بینالمللی کشور را به اغراض تبلیغاتی آلوده کردند و از خردورزی و متانت کناره گرفتند میشد حدس زد که به زودی مصالح بلندمدت مردم را به هیچ معامله خواهندکرد. شانزده سال پیش از این تهیه سوخت برای تاسیسات هستهای تهران امری بود که نه مسئولان و نه رسانهها انجام آن را یک خبر مهم تلقی نمیکردند. امروز قسمت اعظم محصول فعالیتهای هستهای کشور ،که این همه جاروجنجال به خود دیده و چندین تحریم برای ملت به همراه آورده است، گویا باید برای تامین همین نیاز ساده تحویل کشورهای دیگر شود، شاید بعدها لطف کنند و اندکی سوخت در اختیار ما بگذارند. آیا این یک پیروزی است؟ یا یک تقلب آشکار، که چنین تسلیمی فتحالمبین نامیده شود؟
دولتمردان نه مشکلات جهان را حل کردند و نه بر حقوق تردیدناپذیر ملت خود تاکید نمودند، که با گشادهدستی از این حقوق عقب نشستند. آنها نشان دادند که حتی در تسلیم شدن و کرنش کردن افراطگرند. حتی اگر با تلاش دلسوزان از واگذاری دستاوردهای کشور در زمینه انرژی صلحآمیز هستهای جلوگیری شود از عواقب افراط و تفریطهای دولتمردان ایمن نشدهایم، زیرا رفتارهای آنان زمینه را برای اجماع بین المللی جهت اعمال تحریمها و فشارهای بیشتر به ملت ما فراهم کرده است.
چیزی که ما میتوانیم از این ماجرا بیاموزیم آن است که خود دچار افراط نشویم. دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک میکنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلیاش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.
تاکید بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی یک راهبرد کلیدی برای ساختن فرداست. با چنین راهبردی ما در تاریکی قدم نمیگذاریم و میراثهای به جا مانده از مبارزات نسلهای پیشین را به هیچ تقلیل نمیدهیم. و هر آنچه از آرمانها و خواستههایمان که جا بماند با زندگیهای خود آن را به دست میآوریم، زیرا ساختار ظاهری هرگز تمام آن چیزی، بلکه قسمت اصلی آن چیزی نیست که در جامعه واقعیت دارد. بخش اصلی این واقعیت زندگیهای ماست. دستگاه ظاهری میتواند فرزندان انقلاب را همچون تبهکاران دستگیر کند و لباسهای تحقیرآمیز بر قامتشان بپوشاند و مردم میتوانند با نگاهشان از آنان قهرمان بسازند و به آنان افتخار کنند. در این رودررویی کدامیک برندهاند؟ دستگاه ظاهری میتواند آنان را در دادگاههای نمایشی محکوم کند و نگاه مردم میتواند آنان را در پیشگاه وجدان خویش حاکم بداند. به راستی کدامیک از این دو در واقعیت جامعه حکومت میکنند؟ دستگاه ظاهری با برخوردهای توهینآمیز خود خانوادههای آنان را سرافکنده و خوارشده میخواهد و نگاههای مردم آنان را در عین تلخکامیهایی که میچشند سربلند میبیند. کدامیک از این دو نگاه بر احساس این خانوادهها چیره است؟ دقت کنید که تنها در نگاه مردم این همه قدرت وجود دارد و تا اینجای کار هنوز حرفی از دیگر تواناییهای آنان نگفتهایم. دستگاه ظاهری میتواند برای این خانوادهها تنهایی و عسرت تدارک ببیند و مردم میتوانند آنان را در آغوش بگیرد؟ به راستی کدامیک از این دو بر کار خود غالبند؟ دستگاه ظاهری میتواند دانشجویان غریب را به جرم ابراز عقیده از خوابگاه محروم کند و معیشت آنان را در تنگنا قرار دهد و شبکههای اجتماعی میتوانند با حمایتهای خود از آنان پشتیبانی کنند. تاثیر اقدام کدامیک از آنها بیشتر است؟ به راستی کدامیک از آنها قدرتمندتر است؟ بلکه اساسا تقابلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست، زیرا این زندگیهای ماست که به هر امری در نظم ظاهری جامعه معنا میبخشد. ما در چند ماه گذشته نه با شکستن این نظم، که با تغییر معنا دادن به آن از راه زندگیهایمان صحنه جامعه را تغییر دادیم. ما چه نیازی به شکستن این نظم داریم در حالی که در هر شرایطی این ما هستیم که با زندگیهای خود به آن جهت میدهیم.
بعد از این نیز راه ما این است. در شرایطی که اصول متعدد قانون اساسی بتوانند بیمحابا معطل بمانند حقیقت آن است که فرقی میان قانون خوب و بد وجود ندارد. ساختار سیاسی کشور اگر بهترین نظم ممکن باشد به چه کار میآید اگر زندگیهای ما به آن اعتبار نبخشد، یعنی معنی برایش تدارک نبیند، آن را تنفیذ نکند و اجرای بدون تنازل آن را مطالبه ننماید؟ به همین ترتیب اگر این ساختار واجد اشتباهات و عقب افتادگیهای واضح بود ما تنها در صورتی میتوانستیم آن را اصلاح کنیم که نخست معنای آن را اصلاح میکردیم و این کار را با زندگیهای خود انجام میدادیم.
البته بسیارند ملتهایی که این توانایی خود را به جا نمیآورند و ترجیح میدهند قدرت را به قدرتمندان وابگذارند. آنها در جامعه خود پیشوا نیستند، ولی مردم ما هستند.
سیزدهم آبان میعادی است تا از نو به یاد آوریم که در میان ما مردم رهبرانند. این روز عزیز را به ملت ایران تبریک میگویم و برای گروهی از آفرینندگان این مناسبت که اینک در بندند و دیگر اسیران نهضت سبز از خداوند آزادی، شکیبایی و پاداشی متناسب با نیتهای بلندشان آرزو میکنم.
میر حسین موسوی .


>>(( هستی بخش ))<<
تا وقتی خدا هست ، تا وقتی امید هست ، تا وقتی امیدواری هست
و تا وقتی میشه در بین تمام نا امیدی ها به خدا امیدوار بود و امید داشت
پس نا امیدی بهتره بره غاز بچرونه .
من که همیشه بخاطر صبرم جایزه گرفتم .
مطمئنم جایزه های خدا بهتر و بهتر خواهد شد.
من برای نا امیدی همیشه به این فکر میکنم که خدا هر کسی رو به طریقی
که میدونه ضعف داره امتحان میکنه .
همه ما رو .
هیچ کس نیست که بگه من از طرف خدا امتحان نمیشم.
خدا دست میزاره روی نقاط ضعف ما و در اون لحظات هست که
ما نباید ناامید بشیم و لازمه که خدا رو فراموش نکنیم .


>>>(( مریم ))<<<
يک سايه سياه
با طعمی اين چنين
بر صفحه دلم
هی می کند نگاه
پر می شوم ز غم
اين طعم گس چرا
زين جا نمی رود؟
تا کی بخواهد او
پشت من اين چنين
سايه به سايه ام
پر بر کشد چو دود
من مانده ام چرا
اين زخم کهنه را
درمان نمی شود
اين زخم کهنه را
درمانم آرزوست
اين زخم کهنه را
درمان از آن اوست

مهم نيست .
مهم نيست که ديگران چه می گويند و چه می خواهند .
بگذار بنالند .
مهم آن است که خود بدانی که چه می گويی و چه می خواهی .
مهم آن است که می توان يک عمر روی ابرهای سخاوت
قدم زد و خسته نشد .
مهم آن است که می توان هميشه و همه جا در بخار يک استکان چای
گم شد و ديگر هيچوقت پيدا نشد .
آری !
می توان شيرجه ای زد به اعماق يک نعلبکی احساس .
حسی که در ورای آن جزيره ای به نام عشق سرگردان است .
می توان تمام آبهای دنيا را يکنفس نوشيد ، ولی خفه نشد .
نوشيد ، نه به قدر تشنگی .
بلکه بخاطر يافتن ساحلی بزرگ .
برای پهلو گرفتن قايقی شکسته .

رد نگاهم نيست
کوچ کرده چرا؟
گريه مرا نمی خواند
بس که شکسته م حرمت باران.
کنج خرابه م
داغ نگاه من کجاست؟
نيست چرا سايه ام؟
مزد عشقم اگر غربت آيينه بود
حق سکوت م اگر حسرت ماه بود.....
من که جفا نمي پرستم
مي گذرم.....
سهمم اگر همين است
عشقم اگر همين است
تکيه بر اين آتشم
مرگ صدا می زنم.
یارب !
خلوتگاه دلم خالیست .

در درون تنهايي خويشم
رو بروي آينه كهنه
آينه خاطراتم
ناگهان ميلغزد
خطوط نگاهم
مي پرد پلك روي پلكم
مي لغزد قطره اشكي
مياورد نقش كهنه او را
آينه يادم ميرود
تنهاييم پر ميشود
كجاميشود از تو دور از تو خالي شوم
ميشود ايا ببرم از ياد
اندوه كهنه ام را ؟

تو در آن خلوت كبريايت چه ميكني
كه زمين زير پايم ميلرزد
آسمان بامم بي قرار ميگريد.
قلبم خسته از بی مهری دوستانم
روحم تبدار امراض سرنوشت ناگزیرم
صدایم بغض آلود ناله های ناشنیده ام
نفسم شمارشگر لحظه های طاقت فرسایم
رهایم کردی در این دنیا تا درس بیاموزم
گرچه همیشه بازنده بازی روزگارم
شکرت میگویم چاره ای
ندارم .

زچه رو پی دنيا گشته ای دوان؟ اگرت رسد اجل تو چه می بری ؟
رو کنون گنج عشق علی (ع) جوی
چون جز آن از جهان هيچ نبری
******************************
نمیدونم چرا این دنیا خیلی چیزاش برعکسه
هر چقدر سعی کنی آدم خوبی باشی و خوب بمونی
و تلاش زیادی کنی که بقیه هم اینو درک کنن
همونقدر بهت دروغ گفته میشه و کمتر بهت اعتماد میشه
و از طرف دیگه کمتر باور میشی .
به نظر من هر کسی هر طور باشه همونطور در مورد دیگران فکر میکنه
وقتی کسی آدم زیرآب زنی باشه همونقدر زیر آب بقیه رو میزنه
چون مطمئنه که اطرفیان هم همینکارو میکنن .
از طرفی فکر میکنم نباید وقتی یه نفر اشتباهی ازش سر میزنه
بخاطر اینکه اشتباه کرده یا حتی ما فکر میکنیم اشتباه کرده در حالی که
شاید خطایی نکرده باشه ، نباید اونو بخاطر این اشتباه
تحت فشار گذاشت و با بی انصافی همه چیز اون شخص رو
زیر سئوال برد .
این نهایت بی انصافیه
مثلا من این چند روز گذشته یه کاری بهم داده بودن که طراحی
یه فرمی بود که میتونستم از فرمهای قبلی کپی برداری کنم
و از اونا استفاده کنم .
من اینکارو کردم .
به نظر میومد که این کار ساده ای باشه و سریع انجام بشه .
متاسفانه همکار من که از من قدیمی تره
سریع یه سوتی گرفته بود و مطمئنم که زیر آب منو زده سر این موضوع
من با اینکه مطمئنم زیر آب زنی کرده ولی من زیر آبش رو نمیزنم هیجوقت
بجز یکبار که قبلا اینکارو کردم شاید اولین بار بود توی زندگیم
ولی بعدش ناراحت و پشیمون شدم چون پیش خودم گفتم
شاید من یک درصد اشتباه کرده بودم . با اینکه خیلی مطمئن بودم...
داشتم میگفتم همون طول کشیدن کار ساده از نظر خودش رو بهانه کرده بود
و زیر آب منو زده بود .
در حالی که این نهایت بی انصافی بود
چون بارها من کار شبیه به این داشتم و حتی سریعتر از خودش انجام
داده بودم ، ولی این بار فرق میکرد.
کار به مشکل برخورد کرد و یه فرق های خاصی این فرم جدید با قدیمی
داشت که روند کار رو دچار مشکل کرد در حالی که اونی که زیر آب میزنه
هیچوقت به طور کامل در جریان نیست که چه خبره
برای همین به نظر من بی انصافی کرده بود که این کارو با من کرد.
از همه اینا که بگذریم فکر میکنم آدم نباید توی زندگیش بی انصاف باشه
بقیه رو نباید نادون به حساب بیاره و هر کاری دلش خواست انجام بده
چه پنهانی چه آشکارا .
بدبختانه هر چقدر هم صداقت داشته باشی و با بقیه راحت باشی
در نهایت اینقدر آدمها هستن که بی انصافی کنن در حقت که حد نداره .
این زندگی فقط برای من تا حالا سختی بوده
مطمئنم خدا از طریق من داره خیلی ها رو امتحان میکنه
و همینطور از طریق دیگران منو امتحان میکنه که بارها برای من ثابت شده
که یا دارم امتحان میشم یا وسیله ای شدم برای امتحان دیگران .
فقط خوبه که آدم هیچوقت انسانیت و انصافش رو از دست نده
ببینید ما چه بخواهیم چه نخواهیم این زندگی رو به جلو حرکت میکنه
چه زیر آب بزنیم و چه زیرآبمون رو بزنن این زندگی میگذره
چه امروز لحظات خوشی داشته باشیم چه سختی بکشیم
این زندگی میگذره و رو به پایان میره
این خوبه که یه روزی نشستیم و به گذشتمون فکر کردیم
به خودمون نگیم که این عمر رو هدر دادیم
با اینکه میتونستم فلان وقت فلان جا اینطوری باشیم و نبودیم
خوبه که همین امروز ، روزی باشه که به اعمالمون بیشتر فکر میکنیم
نه به گذشته که به آینده و به کارهایی که قراره انجام بدیم
هر کاری هر چیزی رو انجام میدیم حالا
جوری انجام بدیم که وقتی بعدا به یاد این عملمون افتادیم
پشیمون نباشیم .
هر چقدر هم ثروتمند باشیم یا هر چقدر فقیر باشیم
این دنیا با همه خوبی ها و بدیهایی که داره میگذره
به هیچ چیز و هیچ کس امیدی نیست توی این دنیا
امید ما فقط باید به خدا باشه
چون خودش فرستاده ما رو این پایین
خودش هم وقتی تلاش ما رو ببینه نا امیدمون نمیکنه
به شرطی که از ته قلبمون نا امید نشیم از لطفش
فقط همین کارو کنیم توی این دنیا بازنده نیستیم هیچوقت.
حرفهایی که زدم ایده آل نیست
بلکه باید اینطور باشیم ، غیر از این هر چیزی باشه درست نیست .
راستی ببخشید یادم رفت
عید فطر بر همگی شما دوستان و خانواده های عزیزتون مبارک باشه.
************************************************
به جای قضاوت های خام و ناپخته
می توان
اندکی درنگ كرد و حوصله به خرج داد
تا بعضی مسایل روشن شود
در این صورت
بهتر می توانی داوری كرده و یا حداقل از بعضی خطاها پیشگیری
نمایی .

برگ برگ دفترزندگیتان
سبزباد .
بدرود .


اگر مخالفان خود را به پای چوبهی اعدام می کشانی !
بدان صاحب عقلی هستی بسان طناب .
و اگر
مخالفان خود را به زندان می فرستی !
بدان
صاحب عقلی هستی بسان قفس .
و اگر با مخالفان خود به جنگ درمی افتی !
بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .
و اما اگر با مخالفان خود به بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به سخنان حق آنها قناعت می کنی !
بدان صاحب عقلی هستی
بسان عقل
۱ . صدور قرار کفالت در تاریخ ۲۵/۳/۸۸ توسط دادیار مستقر در مرکز پیشگیری وعدم قبول کفیل توسط دادسرا تا تا ریخ . . .
۲. مداخله ی نیروهای لباس شخصی و بسیج در درگیریها بدون رعایت ظوابط و قوانین مربوط به مطالبات دادگستری
۳ . ضرب و جرح شدید و مستهجن در هنگام دستگیری در تمام مراحل بازجویی چه در مرکز پلیس و چه زندان
۴ . ورود نیروهای لباس شخصی و بسیج به مرکذ پلیس امنیت و پاسگاههای انتظامی و ضرب و جرح متهمین
۵ . مداخله ی بسیج در امور بازجویی متهمین که گه گاه موجب درگیری ما بین بسیج و پلیس میشد که خود شخصا" ناضر ضرب و کتک کاری سرباز . . . توسط یک بسیجی بودم
۶ . توهین و افترا زدن انواع فحشهای رکیک به متهمین
۷ . قرار دادن۳۴ نفر متهم در یک اتاق ۹ متری بصورت شبانه روز بدون هیچ امکاناتی به مدت ۶ روز در مرکز پلیس امنیت
۸ . عدم توجه به متهمین بیمار و نیازهای معمول و داروهای مورد نیاز آنان
۹ . گرفتن پول برای غذای متهمین
۱۰ . گرفتن پول برای انتقال به مراکز پلیس پیشگیری زندان و پلیس امنیت
ادامه دارد


زندگي آرام است ،
مثل آرامش يك خواب بلند .
زندگي شيرين است ، مثل شيريني يك روز قشنگ .
زندگي رويايي است ، مثل روياي ِيكي كودك ناز .
زندگي زيبايي است ، مثل زيبايي يك غنچه ي باز .
زندگي تك تك اين ساعتها ست ،
زندگي چرخش اين عقربه هاست ،
زندگي راز دل مادر من .
زندگي پينه ي دست پدر است ،
زندگي مثل زمان در گذر . . .
ولنتاین مبارک
می پذیری آیا
دلی را که مهر میورزد
اما لبانی خاموش دارد
و میسوزد
اما نمی گدازد ،
و روحی پر آرامش دارد
که در برابر طوفان می لرزد
اما هرگز از پا نمی افتد .
آیا همراهی را می پذیری
که نه برده ای می گیرد
نه برده ی کسی خواهد شد
آیا
مالکم میشوی ؟
در حالیکه
مال تو نباشم ؟
تنم از آن تو باشد
ولی دلم نه ؟؟!!!
با نزدیک شدن به سالگرد پدرم
برای (( دختر عمو ))
نگو گذشته از ما
نگو ازم گذشتی
نگو دلت گرفته ازاین که پام نشستی
تقدیــرم اینــه که پیش مــن ، نمونی
نگو بــاز میتونـی
تو بــی من بمونی
تقدیــرم اینــه که بمونــم تو قفس
همیشــه بمونی
یه تنهــا یه بی کس
بنویـــس واسـه من دلــت از چی شکــست
واسه چــی تو چشات
رنگ غــصـــه نشست
بنویـــس واسـه من دلــت از چی برید
بگو کی تو چشات
نقش گریه کشید
بنویــس بنویس واســه مـــن بنویس
که دلـــت تنگ شده
طاقــت گریه نیست
بنویــس بنویس واســه مـــن بنویس
که دلـــت تنگ شده
طاقـــت
گریـــه
ن
ی
س
ت


سلام بهونه ی قشنگه من برای زندگی
آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه ها هر چی بگم بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون
فدای تو نمیدونی بی تو چه دری کشیدم
حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم
نمیدونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته؟
یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته؟
یه وقت منو گم نکنی تو دود این شهر غریب
یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه؟
غم غریبی عزیزم زردو شکستت نکنه
چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم
غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه
سرفه های مکررم ماله هوای دوریه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره؟
دلت می خواد من می اومدم یا تنها رفتی بهتره
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه داَیم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هیچ وقتی نگیر
حرف من و به دل نگیر همش ماله غریبیه
تو نیستی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه
زودتر بیا بدون تو این جا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه
تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه
دلم برات شور میزنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب
که هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن
نورشونو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن
![]()
![]()
قربونت برم الهی شاپرکه سفیدم![]()
![]()
![]()


قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری
من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم


سلام
دوستای گل
میخواستم بگم معذرت اگه من کم مینویسم
این روزها در گیر بیمارستان شدم
امیدوارم کار هیچکی به بیمارستان نیفته
فقط یه خواهش ازتون دارم
واسم دعا کنین
تو این هفته باید جراحی بشم
مرسی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بگو دکترا برن ،این نفسهای آخره
تو فقط برام بخند، این جوری خیلی بهتره
دم آخری بذار سیر بشینم نگات کنم
غزل آخرم و فدای خندهات کنم
عزیزم گریه نکن خراب هر حق حقتم
کاش نفس یاری کنه،بازم بگم دوست دارم
بگو هیچ کسی نیاد میخوام باهات تنهــــــــــــا باشم
دستات و به من بده کنار من تن می پاشن
دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی
وقتی نیستم پیشت بگو حلالم می کنی
با توام تا به ابد نمی شی از دلم جدا
گل مهربون من قرارمون پیش خدا
رد خنده هات و هیچ کسی نشونم نمیده
تا بیام حرف بزنم گریه امونم نمیده
میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته
عزیزم گریه نکن این آخرین وصیته
در فراق بهترین دوستم
تنها کاری که میتوانم انجام دهم این است
که بنویسم تا باور کند دل هنوز در حسرت دیدار اوست
پس
به یاد با تو بودن ها
مینویسم

تقدیم به
M.N


دلم برای کسی تنگ است
که به زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق میکند
دلم برای کسی تنگ است
که تنم آغوشش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است
که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند
دلم برای کسی تنگ است .
میخواهم آرام سر بر سینه ات بگذارم
میخواهم صدای تپش قلبت مرا به خوبی آرام و
رویائی فرو برد
با نگاهت در سکوتی لغزان غوطه ور شوم
ولی اگر چنین شود و قلب کوچک تو کلبه من
شود . . . . . .
آری
میخواهمت
راستی این شبها جایت خیلی خالی است ، شاید
اگر بودی دیگر لازم نبود برای دیدن ستاره ها
سربلند کنی .
چون کهکشانی از ستاره از چشم هایم
جاری بود .
راحت تر بگویم : این چند شب آنقد اسم تو را برده ام
که حالا صدایم در نمی آید ،
حالا هم این ها را برای تسلای دل خودم
می نویسم ،
زیرا تو هیچ لحظه ای از خاطر من جدا
نبوده ای .
گفت : مشق نام لیلا میکنم
خاطر خود را تسلا میکنم
چون میسر نیست ما را کام او
عشق بازی می کنم با نام او . . . . . ؟؟!!!
منبع :
شعرازلینک بالا برداشته شده است
........................................................................
سلام به تمام دوستان
این آخرین نوشته من تو این وبلاگ بود
شاید روزی
دوباره دست به قلم بشم
شایدم این وبلاگ رو به کسی واگذار کنم
در هر صورت اگه نوشته هام خوب بود یا بد به بزرگی خودتون ببخشین
خداحافظ همگی![]()
![]()
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم .


شاید اونجوری که باید قدر تو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم
من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه
نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم
که بگم دیوونتم من زندگیمو به تو بستم
شاید اونجوری که باید قدر تو من ندونستم
تو رو دیدم مثل آینه توی تنهایی شکستی
من کلامی نمیگفتم که برام زندگی هستی
نمی دونستی که چون توی قلب من شکفتی
چشم تو پر از گلایه اما هرگز نمی گفتی
من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه


گلم
دلم
اين روزها که هر کسي
به دنبال شاخه گُل سرخي
براي گرفتن جواز ورود به دلي است ...
من به دنبال کور چراغي هستم
تا در اين شب هاي پوچ و کدر
تکه تکه بال هاي شکسته ام را
پيدا کنم ...
گُلم ...
دِلم ...
هياهوي دنيايِ سياه
سبب نَشُد
تا گُل بوسه هاي گرم تو را فراموش کنم ...
گُل بوسه هايي از جنس آب
از جنس آفتاب ...
گُل بوسه هايي که گاه
تا سال ها
تَعلُقِ خاطري فراتر از يک بوسه
به من داد ...
گُلم ...
دِلم ...
اين روزها
به گل هايِ سرخِ معصومي مي انديشم
که در عيدهاي سَمبُليک عشق
فداي خواسته هاي نا برابر
فداي تکرارها
فداي عادت ها
و فداي نامَردي ها و نامردُمي ها مي شوند ! ...
در اين ميان
من جانباخته تک شاخه گُلي هستم
که در دَستان تو
جان گرفت ...
گُلم ...
دِلم ...


تا چند زمین نهاد بودن
سیلی خور خاک و باد بودن
چون باد دویدن ازپی خاک
مشغول شدن به خار و خاشاک
تا چند چو یخ فسرده بودن
در آب چو موش مرده بودن
گردن چه نهی به هر قضایی
راضی چو شوی به هر جفایی
چون شیر به خود سپه شکن باش
فرزند خصال خویشتن باش
افسرده مباش گر که دلتنگی
رهرو تو را رسد
قشنگی
![]()
واسه شما نوشتم!!!


هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ :
احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چند ین هزار چشمه ی خورشید
در دلم . . .
می جوشد از یقین
احساس میکنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین . . . . "
زيبا ترين گل
با اولين باد پاييزی پرپر شد ،
با وفا ترين دوست به مرور زمان بی وفا شد ،
اين پرپر شد ن از گل نيست
از طبيعت است
و اين بی وفايی از دوست نيست
از روزگار است


با تو می شه زنده شد عمردوباره ای گرفت
***
دل واموند رو داد وجون تازه ای گرفت
بشنو از من اين نصيحت
شعر موندن ساز کن
***
تا پر وبالم نسوخته تو با من پرواز کن
![]()

سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات . . . ؟
اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات . . . ؟
شب كه میاد یواش یواش با چشمك ستاره هاش ،
اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات . . .؟
اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم . . .؟
تو هم بگی دوسم داری . . .؟
بارون بشم دل ببارم تو باغ اطلسی بی رنج ودرد بی كسی ، بهت بگم
اجازه هست گل روی موهات بذارم . . .؟
اجازه هست خیال كنم تا آخرش مال منی . . . . .؟
خیال كنم دل منو با رفتنت نمی شكنی . . . ؟
اجازه هست . . . . . . . ؟
1-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند
2-اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده !
3-یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه
4-یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون !!!
5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره !
6-دخترا می خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن
7-اگر به یه دختر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر خوبی و عاشقت میشه اما اگر به یه پسر بگی دوست دارم فکر میکنه تو چقدر بی جنبه و جوات هستی دست به هر کاری میزنه تا از شرت خلاص شه !
8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست .
9-دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره .
10-دخترا فکر می کنن بهترین راه برای بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله !
11-دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند !
12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن .
13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید ! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.
14-دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن
15-دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا و و خواب و تخت خواب( نکته : منظور از تخت خواب عملیات قبل از خواب می باشد=عملیات فتح المبین به قول آقای مصطفی تیفوسی )
16-اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن !
17-یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه .
18-پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن !
19-یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه !
20-یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم !
21-اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش !
22-دختر ترشیده میشه اما پسر نه !!!!
23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باهال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن !!!
در غمی که اشک نیست ، در شادی که لبخند نیست ،
در بغضی که ناله نیست ، در دردی که آه نیست ،
احساس کجاست ؟
در احساسی که حس نیست ، در دلی که عشق نیست ،
در دوستی که محبت نیست ، در صداقتی که راستی نیست ،
زندگی کجاست ؟
در زندگی که هدف نیست ، در هوایی که باد نیست ،
در خاکی که آب نیست ، در باغی که گل نیست ،
انسان کجاست ؟
در انسانی که هیچ نیست، در سفره ای که نان نیست ، در زمینی که جا نیست، در دنیایی که رحم نیست،
مرگ کجاست ؟
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست،
بلکه نداشتن کسي است که
الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند ،
و تو از اون رسم محبت بياموزی
![]()
همه شب خواب می بینم که آسمون آبی شده
این شب تار و سیاه دوباره مهتابی شده
می بینم صبح شده و راز من و تو همه جا
میون مردم شهر دوباره آفتابی شده
بیا تا با هم بشیم انگشتر هزار نگین
هر نگین یه آسمون با ماه و خورشید هم نشین
بیا تا آشتی بدیم گل های سرخو با خزون
بیاریم مهتابو امشب روی بوم خونه مون
دل به آتیش بزنیم و دست بدیم به دست هم
برداریم سنگ غمو از روی دوش آسمون
بیا تا با هم بشیم انگستر هزار نگین
هر نگین یه آسمون با ماه و خورشی هم نشین
چه خوبه جادو کنیم با هم بریم پیش خدا
تا کلید گنج عشقو بذاره تو دست ما
ببره ما رو یه جا تو سرزمین پریا
میون ابرا روی قالیچه ی ستاره ها



گاهي اوقات بين اين همه آدمهاي جور واجور تنها مي موني وهيچ كس
نيست كه بتوني حرف هاي دلتنگي رو براش باز گو كني . توي اين
لحظات سنگين مي شنوي آواز دلتنگي رو كه ميگه :
با گوشه گرفتن درمان نشود غم
برخير و به پا كن شوري تو در عالم
تو كه عزلت گزيده اي غم دنيا چشيده اي
زطبيعت چه ديده اي تو
تو كه غمگين نشسته اي زجهان غير گسسته اي
به چه مقصد رسيده اي تو
و مي موني تنها تنها تنها و همراهي نداري جز يك دل دردمند كه تنها
گناهش انتظار كشيدن و دعوت از سوي توست . توي اين
لحظات دلتنگي و سكوت كمكم كن تا ياد بگيرم آنچه را كه تو دوست
داري از زبانم بشنوي .


من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگیر ، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
تقدیم به
مریم عزیزم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



ژ

حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي





هوای تازه ، بارش باران ، لحظه های پاک ، محیطی به غایت زنده و پویا ،
مهربانی خاک، جلوه رنگ و . . .
هرآنچه از زیبایی تصور نمایی . . .
اینها بدون حضورت همچون اجزای یک تابلوی نقاشی است
که من بیرون از صحنه به تماشای آن نشسته ام .
من ناظری بیش نیستم ؛
چرا که . . .
جای تو خالیست .
من تنها بار دو جفت چشم منتظررا بر دوش می کشم.
من تماشاچی بیش نیستم . . .
خسته و تا ابد چشم به راه . . .![]()




ای که دور از من و در قلب منی
با خبر باش که دنیای منی
شادیت ، شادیه من
غصه ات غصه ی من
قلب من خانه ی تو خانه ی تو خانه ی من

|
گر روزي مُردم تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم . بر روي سينه ام تکّه يخي بگزاريد تا به جاي معشوقم برايم گريه کند . چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم . و آخرين خواسته ی من از شما، اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم
| |||||
من یک دوزخ دور افتا ده ام که آتشها هم از همنشینی با من می گریزند .
یک حسرت قدیمی ، یک نفرت تکراری ،
یک تنهایی بی حاصل .
من یک تاریکی مبهمم که هیچ ستاره ای دوست ندارد با من دوست شود .
یک تصویر رنگ و رو رفته در قابی فرسوده ،
یک کاسه ی خالی از شبنم .
من یک خیال خامم ، یک وسواس بیهوده ، یک آرزوی موهوم ، یک شوربختی محتوم
که میترسم خود را ، در آیینه تماشا کنم .
من یک سرگذشت دردناکم ،یک سرنوشت شوم
یک کابوس ترسناک ،
یک رویای آشفته .
اگر چه دوزخی ام و اگر جز باد چیزی در دست ندارم ، اما تو را دوست دارم و بهشت گمشده ام را در چشمهای تو میجویم ،
اگر چه پیراهنم را از شعله های دوزخ بافته اند ،
اما عطر بهشتی تو در تک تک سلول هایم خانه دارد .
اگر چه یک علف هرزم ،
اما اگر صبحگاهان صدایم کنی
از پشت درختهای نارون قد میکشم
و لاله وار به سویت
می آیم .
